سیب های آسمانی

Apple

زیر نور مهتاب که از پنجره اتاق می تابید، من بودم و آینه و صورتی که از فرط آرایش ترسناک شده بود. بیچاره لاله حق داشت که با بهت، فقط سکوت کرد و مرا با خیال هایم تنها گذاشت. آخر من و آرایش کردن؟ آن هم به این شدت؟

خواهر بزرگ بودن هم سختی های خودش را دارد. همه انتظار دارند سنجیده تر رفتار کنی. در حالی که کسی نیست به این سؤال جواب دهد که پس کی باید نسنجیده رفتار کرد؟ کی باید کمی شیطنت کرد؟ کمی کار احمقانه کردن هم حق هر جوانی است. و هزاران سؤال که مطمئن بودم برایش جوابی پیدا نمی شود.

آن روز تازه فهمیدم که فقط من نبوده ام. چقدر در خیال خودم، از این خانه ای که همه چیزش را پدری از کار افتاده، مادری رنج کشیده، برادرانی قلدر و بزن بهادر و لاله که تنها می توانست نقش کمرنگ خواهر کوچکتر را بازی کند، تشکیل می شد، پرواز کرده بودم. اگر چه از همه بچه ها بزرگتر بودم، ولی چه سود که برادران به رسم زمانه مرد سالاری در سکوت سالیان پدر، علمدار غیرت و ناموس بودند و به هر چه که نمی فهمیدند، انگی می زدند و دستی بالا می بردند و صورتی را کبود می کردند. دیگر از این زندگی خسته شده بودم و فقط به این فکر می کردم که شاید آقای کمالی را خدا برایم فرستاده است تا از این همه بدبختی نجات پیدا کنم.

وقتی سیب های سرخ را با آن همه وسواس می شستم، فکر نمی کردم که چند دقیقه بعد، آنها را روی زمین خواهم انداخت. شیفت اول ساعت یک ونیم عصر تمام می شد و تا دو، نیم ساعت وقت داشتم تا به بهانه ای خودم را به اتاق شیشه ای سالن که مرد نجات دهنده من در آنجا کار می کرد، برسانم. مردی که فکر می کردم پر است از کمالات. از اینکه حتی به این فکر نکرده بودم که حتی شاید متأهل باشد، به خودم و حماقتم افسوس می خوردم.

دیشب تصمیم گرفته بودم که دیگر باید من هم چیزی بگویم تا پاسخ کلمات محبت آمیزش باشد. بارها دیده بودم که منتظر است تا از طرف من حرکتی صورت گیرد تا رابطه مان به مرحله جدیدی وارد شود.

از صبح با نادره که کنار من بر روی ماشین نخ کار می کرد، حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم. میان حرکت سریع دوک که به شکل عجیبی مرا سحر می کرد فقط چشمانی را می دیدم که با کلمات من خواهد خندید و هزاران خیال دیگر که حتی فکر کردن به آنها قلبم را می آزارد. چقدر می توانستم احمق باشم، خدا … .

با زنگ سالن به خودم آمدم و به سرعت راهی اتاق لباس شدم. درب کمدم را باز کردم و کیسه سیب های سرخ را که دیروز به دقت از مغازه حسن آقا خریده بودم را برداشتم. به اولین شیر آب که رسیدم آنها را دوباره و سه باره شستم و با دستمال پارچه ای خشکشان کردم و برقشان انداختم. بی اختیار جملاتی را که از دیشب مرور می کردم را تکرار کردم: «ببخشید آقای کمالی می خواستم اگه ممکنه چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم». آقای کمالی که از تعجب سکوت کرده بود با اشتیاق منتظر کلمات من بود. به سرعت از اینکه  این چند مدت پاسخ روشنی به محبت هایش نداده ام عذرخواهی می کنم و در ادامه خواهم گفت که: «می دونم اهل ناهار خوردن نیستید ولی شاید یک سیب سرخ دوست داشته باشید. در واقع من چند تا سیب آوردم که وقتی به آنها نگاه کنید یاد آسمان پر ستاره می افتید». لبخند آقای کمالی که با دیده شدن دندانهای نه چندان سفیدش که به خاطر سیگار کمی زرد شده بود کامل می شد، نگاهش را مهربان تر می کرد، در جوابم می گوید: «خانوم ستاره نصرتی! منظورت از آسمون پر ستاره دیگه چیه؟ ما که توی آسمون دلمون فقط یک ستاره داریم اونم تویی».

در همین فکر ها هستم که پشت درب آتاق شیشه ای همه چیز به یکباره از حرکت می ایستد. اولین تصویر، قهقه بلند آقای کمالی است که در تمام وجودم رسوخ می کند، دستانم یخ می کند، عرقی سرد تمام بدنم را می پوشاند. صورت دخترک را نمی بینم اما بی شک موهای خرمایی ای که از پایین مقنعه اش پیداست فقط نام یک نفر را برایم تداعی می کند، نادره. همان جملات: «تو با دیگران واسه من فرق داری، باید جایگاه ویژه ای داشته باشی که البته بدون تلاش خودت نمی تونم اون رو بهت بدم. صبح ها یک کم زود تر بیا و بیشتر از باقی بمون. مهم نیست که کاری انجام بدی، می تونی بیای و تو دفتر پیش من باشی. همین که دیگران احساس کنن بیشتر از اونها برای کارت ارزش قائلی، این فرصت رو به من می ده تا برات کاری کنم. الحق که تو یک سر و گردن از بقیه جلوتری. اصلاً باید کار داخل سالن رو ترک کنی و بیای همین جا و به حساب کتابای کارگرها برسی».

دیگر گوشهایم نمی شنید. چشم هایم باور نمی کرد و سیب هایی که یکی یکی روی زمین می افتادند. توان حرکت کردن نداشتم. اگر صدای باز شدن درب آهنی اتاق مرا به خود نمی آورد هیچگاه از جایم تکان نمی خوردم. از ترس آنکه دیده شوم پشت طاقه های پارچه مخفی شدم. مانند کودکی که مادرش او را دعوا کرده است فقط خلوتی می خواستم تا بغضی را که دیگر داشت خفه ام می کرد، گریه کنم.

هنوز خیالهای پر رنگ نادره را که در اطراف سرش به پرواز بود را به خاطر دارم. اگر چه بارها می خواستم به اوچیزی بگویم، اما چه کنم که این غرور لعنتی زبانم را بسته بود. شیفت عصر که تمام شد، راه کارخانه تا خانه را خلاف همیشه که می دانستم کسی منتظرم نیست و تا می توانستم آرام تر می آمدم، می دویدم. احساس عدم امنیت. هیچگاه فکر نمی کردم که آن خانه را این قدر دوست داشته باشم. بارها به خاطر آنکه صاحبانش مرا نمی بینند و جواب محبتهایم را نمی دهند، آرزو می کردم که جرأت فرار داشتم. همیشه احساس می کردم بیش از آنکه باید، خودم را برایشان به سختی انداخته ام.

«ستاره! نمی خوای چیزی بگی؟» این صدای لاله بود که دیگر تحمل آن همه مات و مبهوت بودن مرا نداشت. بیچاره شاید فکر می کرد تنها پناهش در آن خانه را هم از دست داده است. با صدایی که دیگر رنگ ترس و بغض به خود گرفته بود ادامه داد: «چرا چیزی نمی گی؟ دیگه داری من رو می ترسونی. از وقتی اومدی مثل دیونه ها فقط نشستی کنار آینه و خودت رو نقاشی می کنی. مطمئن باش بدون اینهمه ماتیک و پودر و کرم هم، خوشگلی، …».

خوب می فهمیدم که باید کاری کنم تا دیگر چنین اتفاقاتی تمام زندگی ام را چون زلزله ای به هم نریزد. باید از کسی کمک می گرفتم تا بتوانم بهتر زندگی کنم. (ترابی، ۱۹ آذرماه ۱۳۹۱)