۱۳۹۱ – (۱۶ آبانماه)

خانم منصوره رحماندوست در گفت و گو با ماهنامه خیمه:Kheymehتربیت دینی، دارویی نیست که به کسی تزریق کنیم و او مذهبی شود یا پرهیزی نیست که با شکستن آن، همه چیز از بین برود. یک مسیر ادامه‌دار و سلسله‌وار است که از قبل تولد شروع می‌شود. اقدام درست برای تربیت دینی می باید از قبل تولد فرزند، در پدر و مادر شکل بگیرد و باور دینی باید در والدین وجود داشته باشد. کسی که باور درست دینی ندارد، نمی‌تواند فرزندی مذهبی تربیت کند. همیشه پدر و مادرها فکر می کنند فرزند خودشان هم مثل خودشان تربیت می شود؛ حالا درست یا غلطش جای بحث دارد. یکی از بزرگ‌ترین اشتباه ‌های پدر و مادرها این است که فکر می کنند بهترین و درست ترین کار را انجام می دهند. ما والدین، هیچ‌ وقت خودمان را به چالش نمی‌کشیم، هیچ‌ وقت نمی‌پرسیم آیا باورهای دینی ما این قدر دقیق هستند که اگر سؤالات انحرافی برایمان ایجاد شد، بتوانم جوابی بدهیم؟
معمولا پدر و مادرها قبول نمی‌کنند که امکان دارد مسیر را اشتباه بروند. این اجازه را نمی‌دهند که دیگران آنها را به چالش بکشند. آیا همان قدر که فرزند ما از دین، جامعه و موقعیت‌های علمی امروز می‌فهمد، ما هم می‌فهمیم؟ چرا فکر می‌کنیم همیشه ما از فرزند‌مان جلوتریم؟ من طرفدار فرزند سالاری نیستم ولی بپذیریم که بعضی‌وقت ‌ها آنها بهتر از ما می‌فهمند و باید فرصت بیان افکار به آنها بدهیم. تا زمانی که به آنها سرکوفت می‌زنیم، می‌گوییم: «حرف نزن، تو نمی‌دانی، تو نمی‌فهمی» هم اعتماد به نفس او را زیر سؤال برده‌ایم، هم خلاقیت و کاوشگری های او را که می‌خواهد به عرصه ظهور برساند، کور می‌کنیم.

 فرصت اشتباه کردن را از فرزندمان نگیریم!
گاهی باید اجازه بدهیم اشتباه کنند، اجازه بدهیم خطا بروند. آزمایش و خطا برای همین موقع هاست، اما از نظارت و کنترل غیر مستقیم آنها نباید غافل شد. وقتی مستقیم بگوییم «این کار را بکن، این کار را نکن، اگر این کار را بکنی، چه می‌شود،…» فرصت فکر کردن به او نمی‌دهیم. وقتی مدام بگوییم این کار درست است و این کار غلط ، یعنی تو نمی توانی درست فکر کنی، تعمّق و تدبّر نداری و باید دیگران برایت تصمیم بگیرند. معمولاً فرزندی که در اینگونه محیط‌ بزرگ می‌شود، در آینده عاصی و طاغی شده، خواسته هایی که در وجودش باقی مانده است، غیرعادی بروز می‌کنند.
به عنوان مشاوری که حدود بیست و یکی – دو سال است کار مشاوره می‌کنم و بیشترین مراجعانم خانواده‌های مذهبی هستند، دریافته ام که در تربیت دینی چند سؤال مهم وجود دارد:
آیا خود پدر و مادر باور درست دینی دارند یا نه؟
آیا پدر و مادر اجازه می‌دهند گاهی خودشان هم به چالش کشیده شوند؟
آیا امکان اشتباه کردن را برای خود قایلند؟
آیا همیشه خود را در جایگاه حق می‌دانند؟
تا چه حد عمل کننده به فرامین دینی بوده اند؟

 آیا پدر و مادر شیوه‌های تربیت صحیح را بلد هستند؟
برای نمونه، خیلی از «بکن، نکن‌هایی که در دوران کودکی به فرزند‌انمان می کنیم، مخرّب است. سن دو تا پنج سالگی، سن شکل‌گیری شخصیت فرزند و تجربه آموزی و کنجکاوی است. وقتی می‌بیند بدون نزدیک شدن به تلویزیون تصویرهای آن تغییر می کند، پی‌گیر می‌شود و می‌بیند دستگاهی به نام «کنترل» در دست شما است. این فرآیند در او حس کنجکاوی ایجاد می کند؛ حالا شما هر چه بگویی «تلویزیون را خاموش و یا روشن نکن.» این «نکن، نکن‌ها» هر یک سرکوبی است بر استعدادی که می‌توانست از او فردی خلّاق بسازد و کنجکاوی او را شکل دهد. به همین دلیل کارشناسان علوم تربیتی می‌گویند: «اگر می خواهید در این سن فرزندانتان دچار خطری نشوند آنچه را که نباید دست بزنند، نباید ببینند یا در دسترس آنها نباشد».

 کودکان باید خاک‌بازی کرده، آتش بازی را تجربه کند!
این طبیعی است که کودکی بخواهد فرق چیزی که می‌شکند با چیزی که نمی‌شکند را بفهمد. باید این کنجکاوی را بروز دهد. ولی اگر رفت لب پله‌ها و خواست پرت شدن را نیز تجربه کند، باید بگذاریم؟ عروس حضرت امام (ره) جمله قشنگی از ایشان نقل می‌کند؛ ایشان می‌گوید: «روزی حضرت امام (ره) ‌گفتند در این قسمت از خانه نرده بگذارید چون کودک نوپا شده و ممکن است بیافتد. گفتیم: خب نمی‌گذاریم کودک به آنجا برود. امام (ره) گفتند: کودک باید برود و کار خودش را بکند، ما نباید برایش ایجاد خطر کنیم.» حضرت امام (ره) در زیبا‌ترین و خلاصه‌ترین کلام، موضوع رشد کودک را در سن دو تا پنج سالگی که سخت‌ترین دوران است، توضیح می‌دهند. پس اگر ما به دلیل ترس خودمان فرصت بروز این تجربه آموزی را به فرزند‌انمان ندهیم، آنها در آینده خود را درگیر تجربه‌هایی می‌کنند که باید بهای زیادی برایش بپردازند.
برای مثال، کودکان باید خاک‌بازی کنند. اگر هر وقت کودک خواست دست به خاک بزند، گفتیم «دست نزن، آلوده می‌شی، کثیف می‌شی…» اثر بد و ناخوشایندی روی او دارد. من به عنوان یک مادر، هر از گاهی از کنار رودی، دریایی، خاک‌ یا شن‌های تمیز را به خانه می‌آوردم و به فرزند‌انم می‌گفتم: حالا ساختمان درست کنید. هر چند وقت یکبار، با فرزندانم آتش‌بازی می کردم، مقداری پوشال و چوب می‌آوردم و می‌گفتم: بچه‌ها بیایید آتش بازی کنیم و در کنار این بازی زیبا بطور غیر مستقیم از خطراتش آگاهشان می کردم.

 کتاب بخوانیم، به روز باشیم
باید این حوصله را در خودمان ایجاد کنیم. امکاناتی فراهم کنیم که کودکمان خاک بازی کند، گِل بازی کند، توپ بازی کند، آتش بازی کند،…دانش ما در مساله تربیت فرزند باید بالا برود. والدین ما خیلی مربّی های خوبی هستند، ولی برای زمانی که ما را تربیت کردند و نه اینکه الگویی به تمام معنا و بدون اشکال باشند. گاهی پدر و مادرها به ما می‌گویند: «چرا این‌قدر در مورد تربیت فرزندت سخت می‌گیری؟ مگر ما پنج، شش تا فرزند بزرگ نکرده ایم؟» اما تغییر شرایط زمان را در نظر نمی‌گیرند. تربیت فرزند در این دوره، سختی‌ها و مراقبت‌های بیشتر و دقیق‌تری می‌خواهد. پدر و مادر باید همیشه اطلاعات و توان علمی خود را نسبت به مسایل مختلف، به روز نگه دارند تا توان مواجهه درست با فرزندشان را داشته باشند. اگر می‌گویم باید اطلاعات‌مان به روز باشد برای این است که هیجان‌های فرزندمان را بشناسیم. نیازهای سنّی آنها را بدانیم، نیازهای جنسی و عاطفی‌شان را بشناسیم. نمی‌گویم با «دانستن» همه چیز درست می‌شود ولی می‌توانیم زودتر یاد بگیریم، قبل از اینکه در مهلکه ای‌ بیفتیم و به «چه کنم؟ چه کنم؟» برسیم.

 بگذاریم فرزند‌انمان، منتقدان ما باشند
خوب است به فرزندانمان اجازه پرسش و پاسخ بدهیم. اجازه بدهیم هر از گاهی به ما انتقاد کنند. این اتفاق دو کارکرد دارد؛ یکی اینکه فرزند جرئت حرف زدن پیدا می‌کند. می‌گوید پس من هم حرفی برای گفتن دارم. کارکرد دوّم این است که پدر و مادر وقتی از جانب فرزند به چالش کشیده می‌شوند، احساس مسؤولیت بیشتری می‌کنند. وقتی فردی نقد فرزند‌اش را می‌شنود و حس می‌کند ممکن است زیر سؤال برود، خود را مادری مسؤول، پدر مسؤول می‌بیند و بیشتر تلاش می‌کند. اگر قرار باشد همیشه فرمان دهیم و امر کنیم، چطور متوجه می شویم که اشکال کارمان کجاست؟ فراموش نکنیم که لازمه این کار، رعایت ادب و احترامی طرفینی است.

 با ابزارها نجنگیم، میل کودکانمان را هدایت کنیم
انسان نزدیک به هشت هوش دارد که یکی از آنها، هوش موسیقایی است. در تعارض علاقه انسان به موسیقی و منع شرعی برخی از موسیقی‌ها، نکته این است که ما نمی‌خواهیم با ابزار بجنگیم. باید این میل را هدایت کنیم. الان مساله موسیقی در جامعه ما نسبت به بیست سال گذشته خیلی جدی‌تر شده است. به همین نسبت انحراف از مسیر درست در مواجهه با آن هم زیاد شده است. این نشان می‌دهد که ما تحوّل پذیریم، تغییر پذیریم. قرار هم نیست که – نعوذ بالله- بگوییم حرام خدا، حلال شد و حلال خدا، حرام شد. روزی فقط موسیقی سنّتی و کلاسیک مطرح بود، اما اکنون انواع مختلف آن وجود دارد. فرزند پنج ساله، تا توی ماشین می‌نشیند، می‌گوید «بابا سی دی من رو روشن کن» علاقه و میل او را نباید سرکوب کرد، بلکه باید هدایت کرد و به او خط مشی داد.
یادی می‌کنم از شاعر معاصر کودک و نوجوان و برادر بزرگوارم؛ جناب آقای مصطفی رحماندوست که می‌گوید: «یکی از چیزهایی که شاعر کودک باید در نظر بگیرد، این است که مسایل را در قالبی آهنگین برای کودکان مطرح کنیم آموزش زودتر اتفاق می افتد».
وقتی کودک به سمت موسیقی تمایل پیدا می کند، ما نباید فکر کنیم که مغرضانه حرکت می‌کند و حتما فرزند بدی می شود. شاید نتوانسته ایم مسؤولیّت خود را ایفا کرده، موسیقی خوب را برای او تعریف کنیم، شاید نتوانسته ایم خیلی از جاها، با حس نشاط و شادابی او همراه باشیم. تا وقتی که شادی، شعف و خوشحالی سالم در زندگی والدین تعریف نشود، برای فرزندان نیز، زندگیِ با نشاطی فراهم نخواهد شد.

 شأن ما از بزرگان دین بالاتر است یا مشغله‌مان بیشتر؟!
من همیشه این جمله را می‌گویم؛ چرا من که جوان و نوجوان بوده ام و این دوره ها را تجربه کرده ام، جوان و نوجوان خود را نمی‌فهمم، اما انتظار دارم او که نه پیر بوده، نه مسن، من را بفهمد؟ چرا این انتظار بی‌جا را از فرزند‌انمان داریم؟
یک نمونه از سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله می‌گویم؛ در مسجد، مردم در صف‌های نماز به انتظار امام جماعت ایستاده‌اند، علی علیه ‌السّلام هم نشسته اند، اما از پیامبر (ص) خبری نیست. علی (ع) نگران می‌شوند، دنبال ایشان می‌روند، می‌بینند پیامبر در حال بازی با کودکان، هستند. پیامبر (ص) ایشان را صدا می‌کنند، و قریب به این مضمون می‌فرمایند: «کاری بکن که من ببازم و بروم برای نماز، خودت بنشین و با این‌ها بازی کن». از این نمونه‌ها در سیره چهارده معصوم علیهم السّلام فراوان داریم. خب این رفتار یعنی چه؟ شأن و شخصیت این بزرگواران خیلی از ما بالاتر و کار، مشغله و دغدغه‌شان هم که از ما خیلی بیشتر بوده است. امّا آنان به ما می آموزند که تربیت فرزندان بسیار مهم است.
نمی‌خواهم بگویم همه چیز را می‌شود درست کرد، هیچ‌کس نمی‌تواند چنین ادعایی کند. ما قانون داریم، شرع داریم، بالاخره یک ساختار در رفتار را برای خودمان تعریف کرده ایم، ولی نباید کاری کنیم که فرزندانمان روز به روز از ما فراری شوند. در هر قانونی تبصره ای نیز هست، سعی کنیم تا انعطاف پذیر باشیم.

دوست خوب برای فرزند‌مان پیدا کنیم
در سن سه تا پنج سالگی، کودک وارد اجتماع و محیط دوستان شده و حرف آنها برایش مهم است. مثلا شما به کودک سه ساله می‌گویید: «این لباس نو تو کثیف شده»، می‌گوید: «نه، این لباس خیلی قشنگه، لباس مهمونیه» او لکّه‌ها را نمی‌بیند. با همان لباس به مهدکودک می‌رود، تا وارد می‌شود، دوستش می‌گوید: «چرا لباست کثیف است؟ برو عوضش کن» فرزند می‌آید به مادرش معترض می‌شود که «چرا لباس من را عوض نکردی؟ لباسم کثیف است!» چرا؟ چون تصمیم گیرنده و نقش دهنده برای او، «دوستش» است. دوستان و همسالان تا سن نوجوانی، هادی و راهنمای او هستند. هر چه بگوییم تو خطا رفتی، قبول نمی‌کند و فقط دوست و همسالش به او می گوید، حق چیست و باطل کجاست؟ و حتّی بهترین مشاوران خود را دوستانشان می دانند.
ما می باید در زندگی‌هایمان، دنبال دوستان خوب خانوادگی باشیم و آنها را به جمع کسانی که در دایره مراوده و رفت و آمد ما هستند، اضافه کنیم. مثلا با یکی از دوستانی که فرزند شما او را قبول دارد، ارتباط خانوادگی ایجاد کنید. شاید تشخیص بدهید آنها مناسب خانواده شما نیستند و انتخاب فرزند شما اشتباه است، اما فعلاً که انتخاب کرده و شما هم در قبال تربیت او مسؤولید. تا جایی که آسیب کمتری دارد به آنها اجازه انتخاب و بروز خطا و اشتباه بدهید اما غیر مستقیم زیر نظر باشند.
به او مهارت جرئت ورزی را بیاموزیم که باید کجا «نه» و کجا «آری» بگوید. نباید باور کند که همیشه، همه چیز بر وفق مراد اوست. گاهی باید جرئت «نه» شنیدن نیز داشته باشد.

 اینترنت، با پدر و مادر؛ اینترنت، بی‌پدر و مادر!
ما اگر تلفن همراه، اینترنت و … را به خانه می‌آوریم، در قبال آن باید برای فرزند‌انمان وقت بگذاریم. مادری که هشت تا ده ساعت در خانه نیست، یا پدری که هر وقت به خانه می‌آید، خسته است و فقط می‌گوید « چیزی بیاورید من بخورم و بخوابم» معلوم است که نمی‌تواند فرهنگ آموزی در قبال استفاده فرزند‌ان از اینترنت، تلفن همراه و … را داشته باشد. به همین دلیل است که امروزه فرزندآوری نیز در جامعه ما روز به روز تقلیل پیدا می‌کند. چون والدین نمی‌توانند پاسخگو باشند. برای چنین خانواده و چنین فرزندی، دارا بودن تلفن همراه، اینترنت و … اشتباه است چرا که حس کنجکاوی نوجوان، این وسیله را به مسیر استفاده اشتباه می کشاند.
چند وقت پیش دختری دوازده ساله به من مراجعه کرده بود که نسبت به سنّ کمی که داشت، در ارتباط با پسری به انحراف کشیده شده بود و در عین حال به شدّت نیز دروغ می گفت. وقتی پیگیری کردم متوجّه شدم، پدر، صبحها ساعت شش، مادرش شش و نیم به سر کار می رفتند و این دختر، ساعت هفت به مدرسه میرفت. بعدازظهر، دختر ساعت یک بر می گشت، پدر ساعت شش و مادر ساعت هفت شب می‌آمد. علاوه بر ساعات زیاد در خانه بودن، بدون حضور والدین، همه گونه امکانات ارتباطی نیز دراختیارش بود.
این آفت جامعه امروز زنان ما است که وقتی در موقعیت‌های شغلی قرار می‌گیرند، نمی‌توانند اولویّت‌ها را تشخیص ‌داده و مدیریت زمان و برنامه ریزی اصولی در زندگی داشته باشند. علاوه بر آن، مشغله های فراوان پدران نیز روز به روز حضور آنان را کمرنگ تر می کند.

نظام تربیتی در جامعه ما هماهنگ نیست
نکته دیگر این است که متأسفانه ما هیچ ‌وقت در فرهنگ سازی و تریبت‌ فرزندانمان هم‌سو نیستیم. مدرسه چیزی می‌گوید، رسانه های صوتی و تصویری به نحوی دیگر و خانواده ها هم حرف خودشان را می‌زنند.
تا زمانی که رسانه ها، محیط های آموزشی، والدین و … در ارایه مسائل تربیتی و باورهای دینی، هم سویی و هماهنگی ندارند روز به روز بر قربانیان فرهنگی و تربیتی ما که فرزندانمان هستند اضافه می شود. این فرزند ماست که با چرایی فراوان می ماند که چه کسی درست می گوید و چه کسی به خطا می رود؟ از که بگویم و از که نگویم؟ و …
در دستورات دینی داریم که: «الإنسانُ حَریِصٌ عَلی مَا مُنِع» انسان را از هر چیزی منع کنید، به آن حریص می‌شود. اما اگر یک فرهنگ آموزی همگانی به کمک همدیگر داشته باشیم، مساله طور دیگری جواب می‌دهد. اما متأسفانه حتی پدر و مادر نیز در تربیت فرزند‌شان با یکدیگر، هم‌سو نیستند.
از طرفی دیگر می باید نحوه ی استفاده کردن را نیز هدایت کنیم. چرا که با محدود کردن او را حریص تر می کنیم. وقتی به فرزند پنجم ابتدایی گفته می شود: «برو از اینترنت تحقیق کن»، یعنی اینترنت را نمی‌توانیم حذف کنیم. باید شیوه استفاده درست را به او آموزش دهیم. تحقیقات نشان می دهد که، سنّ بلوغ جنسی دختران و پسران، پایین آمده است. یعنی فرزند پنجم ابتدایی باید یاد بگیرد چه طور محبت ورزی کند. چه طور فریب محبت‌ها را نخورد. او باید یاد بگیرد چطور خوبی را از بدی تشخیص دهد. اینجاست که آموزش مهارتهای اساسی زندگی بسیار لازم و ضروری می شود.
فرض کنیم مادر، مادر با شعوری است و چهار تا کتاب هم خواند و تلاش هم کرد ولی بالاخره بیشترین زمان آموزش فرزند‌ان در کجاست؟ من فرزندم را به آموزش و پرورش سپرده ام، آموزش پرورش به خانواده سپرده و خانواده هم به جامعه و دانشگاه و … . هماهنگی در نظام تربیتی در جامعه ما مغفول مانده است. محیط های آموزشی و شبکه های متعدد صدا و سیما مکانهایی هستند که باید به صورت هماهنگ با خانواده در تربیت نسل جوان کمر همّت ببندند.

آیا فرزندان باید پاستوریزه باشند؟
من این حرف را قبول ندارم که اصطلاحاً فرزند باید پاستوریزه باشد. فرزند شما باید خطر را ببیند و سیاه و سفید را بشناسد. اگر دوستش آمد و گفت در ماهواره این را دیده ام، وحشت نکند یا  هیجان‌زده نشود، بلکه بیاید به والدینش بگوید و آنها با جرئت تمام بگویند: «بلی اشتباه است، اینها هست، هم خوبش هست، هم بدش». البته همه این کارها را هم که بکنیم، باز یک سری خطرها هست. باید بپذیریم که باید با رفاقت و دوستی به فرزندان نزدیک شده و آنان را کمک کنیم.
از مهارت‌هایی که مادر می‌تواند درباره فرزند‌اش به کار بگیرد، این است که با او هم‌دلی کند. من ریشه خیلی از مشکل‌های خانواده را ندانستن یک‌سری مهارت‌های اساسی در زندگی می‌دانم. بلد نیستیم چه طور حرف بزنیم، بلد نیستیم چه طور جواب بدهیم. چه بسا بیست سال است که پدر و مادر شده ایم، اما نمی‌دانیم در مواجهه با مشکلات فرزندانمان و در موقعیت‌های مختلف حل مسئله کنیم. بعضی از این نکته‌ها، دانش است و بعضی دیگر هنر. خود مهارت، نیز هنر است. ممکن است خیلی چیزها را داشته باشیم اما بلد نباشیم چگونه از آنها استفاده کنیم. هنر خوب حرف زدن را نداریم. معلم اخلاق شدن بدترین شیوه تربیت، برای پدر و مادرها است. یکی از بزرگ‌ترین اشکال‌های ما این است که  برای فرزند‌انمان معلم اخلاقیم. خودمان را کنار آنها قرار نمی‌دهیم بلکه مقابل آنها هستیم. یک مادر خوب و پدری موفّق آن است که:
– اطلاعات خیلی خوبی از تربیت فرزند در سنین مختلف، داشته باشد.
– فوق‌العاده با حوصله باشد.
– گذشت و ایثار زیادی داشته باشد.
– در دوران بزرگسالی فرزند‌ان، خیلی از آنها توقع نداشته باشد.
– از همه مهم‌تر اینکه اگر می‌خواهیم إن ‌شآء الله اجری برایمان باشد، به هیچ وجه به خاطر تحمل سختیها در تربیت و بزرگ کردنشان برآنها منّت نگذاریم. «لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِکُم بِالْمَنِّ وَ الْأَذَى»

 یک روز دیر آمدم، پسرم مریض شد
کسی که مادر است، همیشه باید مادر باشد. من رحماندوست که اینجا نشسته‌ام، تا روزی که پسرم وارد مدرسه راهنمایی شد، پایم را برای کار و تحصیل از خانه بیرون نگذاشتم. تا سپری شدن دوران کودکی آنها می باید در خانه می ماندم و درب را به روی آنان می گشودم تا احساس امنیت کنند. زمانی که برای تحصیل دروس حوزه و دانشگاه می رفتم دیرتر از فرزندانم خارج و زودتر از آنها باز می گشتم. چون اعتقاد داشتم ستون زندگی مادر است. البته برای من، شرایط زندگی نیز همین طور ایجاب می‌کرد، چون همسر شهید بودم و خودم به تنهایی باید پاسخگوی تمامی نیازهای فرزند‌انم می بودم. وقتی همسرم شهید شد، خودم بیست و شش سال داشتم و فرزند‌انم یکی؛ دو سال و اندی و دیگری نه سال بیشتر نداشت. زمانی که فرزندانم ، کوچک بودند، تمام وقتم را مطالعه می کردم. حتی درس‌های حوزوی را در اوقات فراغت در خانه می‌خواندم و محیط خانه را با هیچ چیز عوض نمی‌کردم. بعد از آن ادامه تحصیل دادم. از اوّل راهنمایی که پسرم کوچکم جزء تیزهوشان بود و زمان بیشتری را در مدرسه می گذراند و دیر وقت می آمد، درسهایم را جدّی تر ادامه دادم امّا باز نیز اتفاق نیافتاد که وقتی فرزندانم به خانه می‌آیند، من در خانه نباشم. چون یادم هست یک بار این اتفاق افتاد و پسرم مریض شد. بعداً هم که دیگر بزرگ شدند نقش دوستان پر رنگ تر و نقش من کمرنگ شد. به هرحال دیگر باید وارد اجتماع می شدند و سره را از ناسره تشخیص می دادند. لازم به ذکر است که با پسر بزرگم هفده سال فاصله سنّی دارم و یکسال زودتر از او وارد دانشگاه شدم تا از وضع دانشگاه با خبر باشم.
از سال ۷۳ به کار، تدریس و مشاوره به صورت جدّی تری پرداختم. بعد از ازدواج پسرانم، نماینده شورای شهر قم شدم و روزی شانزده ساعت مشغول به کار بودم، چون دیگر مسؤولیتی در قبال فرزند‌انم نداشتم. اکنون پسر بزرگ‌ترم دانشجوی سال آخر دکتری معماری و پسر کوچکم دانشجوی دکتری مهندسی پزشکی است که امیدوارم همیشه موفق باشند.

در خاتمه یاد آور می شوم که این والدین هستند که تصمیم می گیرند نسلی از خود به یادگار داشته باشند. پس ایشانند که می باید در رشد و شکوفایی آنها گام برداشته و همیشه خود را در قبال تربیتشان مسئول بدانند. که: «کُلُّکُم رَاعٍ و کُلُّکُم مَسئُولٌ عَن رَعِیَّتِهِ» (www.kheymeh.com)